به علت نوع کارم معمولا در هفته یک یا دو سفر کاری به شهرک صنعتی شکوهیه دارم. این بار دو مهندس از یک شرکت ایتالیایی برای نصب و راه اندازی دستگاه تولید نخ به ایران آمده بودند و من فرصت این را داشتم تا از نزدیک با فرهنگ کاری، روحیات و رفتار آنها اطلاعاتی کسب کنم.

در طی فرآیند چند هفته ای نصب ماشین آلات، مهندس تولید می بایست علاوه بر همکاری نزدیک با این دو مهندس - که یکی متخصص نصب قطعات و دیگری مهندس فرآیند بود - سعی می کرد تا کلیه اطلاعات فنی و مرتبط با راه اندازی و نگه داری دستگاه ها را از آنها استخراج کند. بعد از رفتن آنها دسترسی بهشان سخت می شد و بهتر بود دانش فنی همین جا در محیط کارخانه انتقال پیدا می کرد.

برای من روحیات این دو مهندس ایتالیایی از همه جالب تر بود. اگر مدیران عالی را در نظر نگیریم، غالب نیروهای شرکت از قشر جوان هستند و شاید چند نفر حدود سی و چندی سال داشته باشند. در کنار نیروهای ما، آن دو کارشناس ایتالیایی هر دو سن 50 را گذرانده بودند و همچنان در سمت نیروی اجرایی مشغول کار بودند. آن هم موقعیتی که می بایست در طول سال به سفرهای کاری بسیار به تمام دنیا رفته و در کارخانه هایی که دستگاه های شرکت خریداری شده بود به نصب و راه اندازی مشغول می شدند.

سختی دائم در سفر بودن به کنار، این دو مهندس ایتالیایی هر دو بسیار قبراق و سر حال بودند. وقتی از دور آنها را در کنار نیروهای شرکت خودمان نگاه می کردم؛ معمولا چندین برابر مهندسین جوان ما فعالیت می کردند. از بالای دستگاه ها به پایین می پریدند، جنب و جوش بسیاری داشتند و در عین سختی بالای کار، روحیه شاد و سر حال خودشان را حفظ می کردند؛ در عین این که معمولا ارتباطشان با نیروهای ما در حد چند کلمه ساده انگلیسی خلاصه می شد.

این تناقض برای من شگفت آور و تعجب برانگیز بود. چطور ممکن است دو نفر در سنین میانسالی روحیه، توان و انگیزه کاری فراتر از جوانان ما داشته باشند. هر دو در روز به راحتی 12 ساعت کار می کردند؛ ولی نیروهای ما 8 ساعت شیفت را به زور تحمل می کردند. یکی از این دو مهندس به محض آمدن از فرودگاه مستقیما به کارخانه آمده و بدون لحظه ای مکث برای شروع کار به خط تولید رفته بود! در حالی که خود من اگر چنین شغلی داشتم، حداقل یک روز را در هتل استراحت کرده و صبح فردا را به کار تخصیص می دادم!

حتی از لحاظ ظاهری نیز این دو نفر بسیار متفاوت از افراد ما نمود داشتند. مدیر اداری شرکت حدود 55 سال دارد و یکی از این دو مهندس 62 سال سن داشت. وقتی این دو در کنار هم قرار می گرفتند؛ انگار به پدر و پسری نگاه می کردیم! یکی بسیار پا به سن گذاشته و کهولت رسیده و دیگری با وجود داشتن موی سفید، پوستی جوان و کشیده و ظاهری سرحال و پر از انرژی داشت.

بگذریم.

گفتم که مدیر تولید ما می بایست دانش فنی کار با دستگاه ها را از مهندس فرآیند آنها دریافت می کرد؛ ولی متاسفانه زبان انگلیسی مناسبی نداشت و نمی توانست به خوبی ارتباط برقرار کند. لذا این وظیفه خطیر بر عهده من گذارده شد تا به عنوان مترجم بین این دو قرار گرفته و در قسمت های مختلف خط تولید همراهشان بروم و سوالات مهندس تولیدمان را از آقای فاستو (همان مهندس فرآیند) بپرسم.

معمولا تصوری که ما از خارجی ها داریم؛ این است که بای دیفالت و به طور پیش فرض زبان انگلیسی تاپ و درجه یکی دارند. بله این در مورد امریکایی ها صادق است. ولی اروپایی ها چطور؟ (از لفظ «خارجی ها» به همین خاطر استفاده کردم)

این تصور غلط متاسفانه باعث می شود تا ما همان اندک انگلیسی را هم که بلد هستیم را نتوانیم در مواجه با آنها و در مقام ارتباط به کار بگیریم. به نظر من بخش عمده ای از ارتباط گرفتن با دیگران، نه در بهره مندی از زبان، بلکه در توانایی استفاده از آن قرار می گیرد. اعتماد به خود و جراتی که بتوانیم هرچند ضعیف و با همان دست و پا شکستگی، حرف بزنیم و منظور خودمان را برسانیم.

در طول چند ساعتی که من به عنوان مترجم بین این دو فعالیت می کردم؛ به وضوح ضعف خود مهندس ایتالیایی را در زبان انگلیسی می دیدم. دایره لغات بالایی نداشت و قدرت ساخت جملاتش هم آنقدر قوی نبود. البته زبان انگلیسی من هم تعریفی ندارد. ولی این که سر ناهار آقای فاستو به من بگوید که: « تو زبان خیلی خوبی داری. از کجا یاد گرفته ای؟ دانشگاه؟ » خود این سوال به من نشان داد که نباید طرف مقابل مذاکراتمان را خیلی دست بالا بگیریم. چرا که جرات را در ارتباط از ما می گیرد.

این مورد را در مواجهه با عوامل بازرگانی چین، هند و  ترکیه هم دیده ام. تلفن هایی که در آن فرد مقابلم نه در تلفظ (که عمده آسیایی ها در آن ضعیفند) بلکه در جمله سازی و استفاده از واژگان نیز لنگ می زدند و در تعریف آنها تنها می توان گفت که « توانایی معقولی در صحبت به زبان انگلیسی » داشتند.

چرا این را مطرح می کنم؟

استادی داشتم که شرکت عمرانی و معماری داشت و پروژه های عظیمی ساختمانی را کار می کرد. او یکبار به من گفت که در یک مواجهه با فرد خارجی در شرکت، شروع کرده بود با زبان ضعیف و دست و پا شکسته خودش به صحبت با او و بعد از آن افراد شرکت از او تعریف می کردند که چه زبان خوبی دارد! او گفته بود که زبان من ابدا قوی نیست و خودم متوجه ام که چه ایرادات واضح و به قول خودمان تابلویی در صحبت به زبان انگلیسی دارم. (ساده ترین ایراد های گرامری مثل به کار نبردن زمان گذشته یک فعل در جمله) ولی همان جرات صحبت کردن نیز به من یک پرستیژ می داد و دیگران چون خودشان چنین قدرتی نداشتند؛ من را در زبان قوی می دیدند.

(البته این بدین معنی نیست که خارجی ها هم مثل خودمان بی عرضه در یادگیری زبان هستند. بلکه در حال حاضر زبان از ضرورریات دنیای حاضر است و نسل های جدیدتر امکان ندارد که از سطوح حداقلی زبان بهره مند نباشند. جا دارد بگویم که من در مقابل این تعداد افرادی که مطرح کردم؛ به همان میزان هم افراد اروپایی و آسیایی با فصاحت و بلاغتی بالا و قوی در زبان انگلیسی دیده ام.)

نکته دیگری که این یکی را از مدیر تولید جوان و فعال شرکت یاد گرفتم؛ سماجت او در پرسیدن سوالات مختلف بود. او چیزی را در سوال پرسیدن دریغ نمی کرد و کوچکترین مسائل و فکرهایی که در ذهن داشت را به راحتی و بدون خجالت می پرسید. به طوری که مهندس ایتالیایی به توانایی او شک کرده بود! البته این برای او مهم نبود و بیشتر به این فکر می کرد که وقتی این فرد به ایتالیا برود دیگر دسترسی به او نخواهد داشت و حالا که هست فرصت دارد تا مسائل را بیاموزد و فردا تولید را در دست خود گیرد. این برای من هم آموزنده بود. بسیاری از سوالات را اگر خود من بودم نمی پرسیدم؛ ولی چون فقط نقش مترجم داشتم به نوعی مجبور بودم و لذا بر ترسم غلبه می کردم و سوال را می پرسیدم! این خودش برای من یک کارگاه عزت نفس بود.