نگاهی به انیمیشن جدید The Lego Movie و مقایسه آن با نمونه های مشابه داخلی

این لگو، متفاوت است!

شاید با شنیدن اسم لگو، همان اسباب بازی هایی که در کودکی با آن ها خانه سازی می کردیم، به یاد انیمیشن ها و بازی هایی بیافتید که سعی داشتند با هدف بهره بردن از عناوین روز دنیا، برای خود اعتباری دست و پا کنند. ولی این بار قضیه فرق می کند.

The Lego Movie، یک اثر خارق العاده است که از دیدنش لذت خطیری خواهید برد و شما را شگفت زده خواهد کرد.

مطابق معمول ابتدا این انیمیشن را ببینید و سپس متن را بخوانید. چرا که زیبایی های اثر را دچار خدشه می کند.

امت (Emmet)، یک آدم کاملا معمولی است. بدتر از آن، فردی است که از خود شخصیتی ندارد. از همه چیز و همه کس خوشش می آید. سریال کمدی آبکی می بیند. با همه خوب برخورد می کند و همیشه خوشحال است. صبح ها از خواب پا می شود و یک سری وظایف تکراری روزمره را انجام می دهد و فردا دوباره روز از نو. غافل از آن که قرار است زندگی او تغییر کند. و قرار است که او متفاوت باشد، خاص باشد، منجی باشد و دنیا را از نابودی رها کند.

از نظر فنی و ظاهری، انیمیشن کاملا سه بعدی و از پیش رندر شده کار شده است، ولی با توجه به نام و فضای آن، با تکنیک هایی، گرافیک کار مشابه اسباب بازی های لگو ساخته شده و همچنین در تدوین آن سعی شده تا فریم ها مشابه انیمیشن های استاپ موشن (Stop Motion) به نظر بیایند.

تا بیشتر از نصف فیلم، داستان به سرعت جلو می رود. انیمیشن ریتم تندی دارد و وقت را هدر نمی دهد. محتواهای زیادی در داستان گنجانیده شده، مثلا در جای جای داستان ارجاعات مختلفی به فرهنگ پرطرفدار آمریکا (Pop Culture) که شامل سریالها، فیلم ها و ... است دیده می شود  که البته غالبا سوژه تمسخر و زیر سوال بردن آنهاست. تکه کلام های بسیاری از فیلم ها و موضوعات روز، دستمایه شوخی و خنده شخصیت ها می شود و از این نظر محتوای بسیار غنی ای دارد. از آبراهام لینکولن و شکیل اونیل بسکتبالیست گرفته تا سوپرمن، بتمن، زن شگفت انگیز و ستاره های جنگ ستارگان در داستان حضور مقطعی دارند. خود داستان الهام برگرفته از چندین فیلم و انیمیشن دیگر، نظیر Matrix و Kungfu Panda است. استفاده ابزاری از خود اسباب بازی های لگو نظیر خم شدن از زانو و سوراخ بودن کله آدمک ها و ... نیز بُعد نمایشی اثر را افزایش می دهد و جذابیتش را دو چندان می کند.

تا سه چهارم ماجرا، شما با خنده به این انیمیشن نگاه می کنید و از یک کار خوش ساخت و زیبا، هرچند تخیلی و احمقانه، لذت می برید. نویسندگان مدام به موضوعات مختلف روز طعنه های معناداری وارد می کنند که شاید برای شما خنده دارتر و جالب تر باشد تا برای کودکتان.(جا دارد همین جا از سخنرانی بی نظیر امت در بین اساتید سازنده تقدیر کرد!) قصه گویی ریتم سینوسی استانداری دارد و بعد از هر طرح داستانی، یک تعقیب و گریز یا درگیری چاشنی ماجرا می شود و هیچ وقت از ریتم انیمیشن خسته نخواهید شد. تا این که «امت» به درون حفره سقوط می کند و این جاست که تخیل نویسندگان، مرز خلاقیت داستان را قدم ها دورتر می برند.

به ناگهان، داستان وارد دنیای واقعی می شود. یک کودک واقعی! (و نه سه بعدی و انیمیشنی) می بینیم. و تازه داستان اصلی را می فهمیم.

تمامی این داستان، در ذهن این پسر بچه شکل گرفته است. او بوده که مشغول بازی با اسباب بازی های لگو بوده و همو بوده که کل داستان را در ذهنش داشته..

این جاست که قطعه های داستان کم کم سر جایشان قرار می گیرند. تمامی نکات غیر واقعی و مسخره داستان کم کم معنی می گیرند و منطقی می شوند.

طبیعی است! یک بچه کوچک موقع بازی کردن تمام این ها را در ذهن دارد. مشخص است که بچه ها دوست دارند این گونه بازی کنند. آن ها مثل ما بزرگترها ، حد و مرزی برای خلاقیت ذهنی شان ندارند. فقط بچه ها هستند که می توانند در ذهنشان دامبلدور، گاندالف و بتمن را به هم مرتبط کنند. آن ها هستند که در ذهنشان می توانند دنیایی با این همه ابعاد و داستان بسازند و آن ها هستند که با تخیل بالایشان، یک فرد معمولی مثل «امت» را قهرمان داستان می کنند. مگر نه این که اسباب بازی های لگو به همین منظور، یعنی تقویت خلاقیت خلق شده اند؟؟

هنوز شوق و شعف فهمیدن این نکته را هضم نکرده ایم که داستان شوک دوم را وارد می کند! پدر بچه از پله ها پایین می آید. تازه متوجه می شویم که تمامی شهر و ساختمان های اسباب بازی، در واقع ماکت و نمونه کارهای پدر هستند، نه اسباب بازی های بچه.

پدر از پسرش خشمگین می شود و سعی می کند با چسب مایع، تمامی اسباب بازی ها را به هم بچسباند تا قابل بازی کردن (یا شاید بهتر باشد بگوییم به هم ریختن و دوباره ساختن) نباشد. یک قطعه دیگر داستان در جای خودش قرار می گیرد و بار دیگر معنی دار می شود. در تمام داستان شخصیت ها از دشمن اصلی بازی می ترسیدند، به خاطر سلاح قدرتمندی که در دست داشت (چسب مایع!) و حالا از زاویه بالا به داستان می نگریم. ترس های کودک در تخیلاتش ظاهر می شود.

ادامه داستان و پایان بندی آن هم عالی است. «امت» با دشمن پایانی که پدر پسر بچه باشد، مبارزه نمی کند. بلکه به او می فهماند که هدف لگوها تقویت خلاقیت و تاثیر قوه خیال در رشد کودک است. ماهیت خاص این انیمیشن یعنی لگوها، با قصه کاملا چفت و جور می شود و چنین موضوعی را فقط در همین اثر می توانیم مشاهده کنیم.

نکته نهایی داستان، یعنی همبازی شدن خواهر کودک با او، و تاثیر آن در قصه نیز، تیر خلاص خلاقیت نویسنده ها به مخاطب است و قصه را در اوج به پایان می رساند.

یک چهارم آخر Lego Movie، عمق خلاقیت نویسندگان داستان را به رخ می کشد و نشان می دهد که خلاقیت در داستان های کودکانه چقدر اهمیت دارد. متاسفانه کارهای کودکانه داخلی ما بسیار ضعیف عرض اندام می کنند و نشانی از تخیل و خلاقیت ندارند. این انیمیشن به همراه انیمیشن Wreck it Ralph که ساختاری مشابه دارد، یعنی طراحی یک ایده و بهره برداری کامل و تمام و کمال از آن، کلاس درسی برای انیمیشن سازان و خصوصا قصه نویسان کودک است.

Lego Movie هم برای کودکان و هم بزرگسالان بسیار سرگرم کننده است (اگرچه فرهنگ غربی داستان، نمایش عریان و بدون تعدیل آن را برای کودکان داخل کشور دشوار می سازد) و مشخص است که بسیار بر روی آن فکر شده است. خلاقیت از سر و روی آن می بارد و داستان آن واقعا جادویی است.