ترافیک ذهنی

روز نوشت های حسین ریحانی

مشتری محور باشیم

این هفته برای اتمام کارهای فارغ التحصیلی و تحویل پایان نامه به کتابخانه دانشگاه رفته بودم. داشتم از قسمتی عبور می کردم که چشمم به این کاغذ روی دیوار در محل دریافت و تحویل کتابها افتاد:

 

 

اگر تصویر مناسب نیست، به شما می گویم. مضمون اعلامیه این بود که که اگر تاریخ تحویل کتاب به روز پنج شنبه یا جمعه بخورد، حتما باید روز قبل کتاب را تحویل دهید تا عضویت تان تعلیق نشود.

یکی دو باری متن این کاغذ را خواندم. از لفظ «محترم» برای دانشجویان استفاده شده بود و در انتها هم لغت «با تشکر» آمده بود. همین طور که این متن را میخواندم، ناخودآگاه شروع کردم به جمله سازی دوباره و این متن در ذهنم نقش بست:

 

قابل توجه دانشجویان!

در صورت مقارنت تاریخ تحویل کتاب با روز پنج شنبه، جمعه و یا سایر روزهای تعطیل، تحویل یا تمدید کتب در اولین روز کاری بعد از آن بلامانع است.

 

بعد به این فکر کردم که این دو اعلامیه از نظر ظاهری تفاوت چندانی ندارند. ولی چقدر احساس و حال دانشجویان بهتر بود اگر به جای آن اعلامیه چنین متنی را می دیدند. حتی حال کسانی که در کتابخانه عضو نیستند (مثل خود من!) با خواندن این متن بهتر بود.

فکر کردم به این که نیازی نیست تا از الفاظی مثل محترم و با تشکر برای وانمود کردن احترام به کسی استفاده کنیم و عمل ما خود بهتر نمایانگر میزان احترام مان به شخصیت دانشجویان است.

اندیشیدم که آیا نباید هدف و تمرکز اصلی دانشگاه های ما فراهم کردن محلی با آرامش برای کسب تحصیل و علم آموزی باشد؟ چقدر از فعالیت های دانشگاه ها دانشجو محورند؟ (یعنی برای برطرف کردن نیاز دانشجویان تلاش می کنند) و چقدر هم مسئول محور و در تلاش برای راحت کردن خودشان در قبال افزایش فشارها به دانشجویان؟

آیا اساس و بنیان کتابخانه برای افزایش سطح علوم و کیفیت تحصیل نیست؟ پس چرا باید مساله ای مثل تعطیلات و همزمانی تاریخ تحویل کتاب با آن که اساسا مقصرش دانشجو نیست و می توان با اطمینان گفت که یک روز این ور و آن ور هم تاثیر چندانی لااقل برای مسئول مربوطه ندارد، باید به حدی بزرگ و بولد شود که به « تعلیق عضویت » از کتابخانه بیانجامد؟ یعنی دانشجویی که برای کسب علم به کتابخانه مراجعه می کند و دغدغه آموختن و مطالعه دارد؛ به خاطر عدم توانایی تحویل کتاب در روزهای تعطیل، می بایست از کتابخانه بیرون رانده شود؟

اینجاست که هدف اولیه مان فراموش می شود و آسایش و راحتی مسئول و صاحب کار را به جای آسودگی خاطر دانشجو یا مشتری انتخاب میکنیم.

شاید اگر ما به کسب و کارمان، قوانین زندگی و خانه مان و برخوردهایمان با دیگران دقیق تر نگاه کنیم، بهتر بتوانیم تا به سمت هدفی که در ابتدا به دنبال کسب آن بودیم حرکت کنیم. شما هم نگاه کنید. چقدر در محل کسب تان مشتری محور هستید. چقدر سعی دارید تا آسایش و آرامش مشتری را بر آسودگی خودتان مقدم بدانید. به هر میزان در این مسیر بهتر حرکت کنید؛ همان اندازه هم در کسب موفق تر هستید. به عقیده من کل مفاهیم دروس دانشگاهی برخورد با مشتری در همین نکته جمعی جُمَلی خلاصه می شود. چه بسیار اعلامیه ها و کاغذها و یادداشت ها در سردر مغازه ها و سازمان ها و اداره جات دیده ام که همگی در جهت تامین آرامش مسئولش بودند و نه ارباب رجوع و مشتری. حتما شما هم کم ندیده اید.

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۵ ۲ نظر

ارزیابی شخصی در سال 96

زیاد می شنیدم سخنران ها و Life Coach هایی که از ارزیابی حرف میزدند. این که خودت رو در معرض ذره بین انتقاد دیگران قرار بدی و به راحتی اجازه بدی تا مشکلاتت رو بیان کنند. (البته این ارزیابی میتونه سازمانی، ملی و حتی بین المللی هم باشه.)

نکته اینجاست که ما معمولا مشکلات خودمان رو دقت نمی کنیم و دو چشم بیرونی خیلی بهتر میتونه این مشکلات رو به رومون بیاره. تو فایل های صوتی آقای معاونیان مثالی شنیده بودم با این مضمون که بعضی مشکلات ما مثل بوی بدن دهان میمونه. خودمون متوجهش نیستیم ولی مردم از اون اذیت میشن و خیلی هاشون هم بهت چیزی نمی گن. دوست واقعی و همراه اونیه که این ایرادت رو بهت بگه تا متوجهش بشی و برای برطرف کردنش سعی کنی. حتی بری و ریشه مشکلت رو پیدا کنی. مثلا بفهمی که دندونت جرم گرفته و باعث بوی بد دهان میشه.

پیشنهاداتی که شنیده بودم همه بر این منوال بود که یک تعداد کاغذ بین دوستان پخش کنم و ازشون بخوام محرمانه انتقاد و مشکلاتی که از من دیده و می بینند را روی کاغذ بنویسند و بعد همه این کاغذ ها را طوری جمع کنم که متوجه این که چه کسی کدام مطلب را نوشته نشوم. مثلا از طریق یک جعبه یا صندوق آرا.

بعد هم به جای این که روی این موضوع متمرکز بشوم که فلانی از من چه ایرادی گرفته؛ روی خود مسائل و مشکلاتم متمرکز شوم و به طریقی به سمت پیشرفت و بهبود فردی حرکت کنم.

رویکرد استفاده از کاغذ برای من که درگیر IT و تکنولوژی هستم زیادی سنتی بود. مهم ترین ضعفش این هست که باید حتما با فرد مورد نظرم ملاقات کنم و نظرش رو شخصا بپرسم. جمع کردن آرا هم کار زمان بر و زائدی هست و شاید عده ای حتی نخواهند که مطالبشان را رک و راست بنویسند؛ چرا که از شناخته شدن منتقد نگرانند.

لذا دست به دامان Google Form شدم و فرمی که در این لینک می بینید رو برای ارزیابی مشکلات شخصی خودم طراحی کردم. در اون از افراد خواستم تا تنها به سه مورد از مشکلات من اشاره کنند؛ میزان شدت این مشکل رو به من بگویند و راهکار هم -در صورت امکان- برایم بنویسند. از این جهت سه مورد نوشتم که به نظرم مقدار معقولی میاد و درخواست بیشتر از این مخاطبم رو خسته میکنه و اگر تعداد معلوم نکنم ممکنه به ذکر تنها یک مورد بسنده کنند. طبیعتا کسی که انتقادات بیشتری داره میتونه دوباره بیاد و یکبار دیگه این فرم رو پر کنه. از این لحاظ محدودیتی وجود نداره.

قبل از این که این فرم رو طراحی کنم؛ تعدادی مقالات انگلیسی در بحث ارزیابی شخصی و بهبود نقاط ضعف مطالعه کردم (اینجا و اینجا و کمی هم اینجا)

نکته ای که فهمیدم و شاید خیلی از ماها اون رو متوجه نباشیم اینه که دقت بر روی نقاط قوت و افزایش آنها بسیار مثمرثمر تر از تمرکز بر روی نقاط ضعف و اصلاح اونهاست. شاید اگر انیشتین می خواست روی نقاط ضعفش مثل مهارت های ارتباطی تمرکز کنه و اونها را تقویت کنه؛ هیچ وقت موفق نمی شد تا نظریه های تکان دهنده فیزیکش رو ارائه بده. لذا این یک Revelation برای من بود که بهتره به طور کلی60 تا 70 درصد انرژی رو بر روی تقویت نقاط قوت خودمون بزاریم و باقی 30 درصد رو هم برای اصلاح نقاط منفی خرج کنیم. جالبه که وقتی دقیق می شیم این موضوع رو تو فرهنگ زندگی خودمون هم می بینیم. وقتی دانش آموزی کارنامه اش رو به والدینش نشون میده، به جای این که از 19 و 20 های درس فیزیک و زیست قدردانی و تشویق بشه؛ معمولا به خاطر نمره 16 ریاضیش مورد توبیخ قرار میگیره!

بگذریم.

بازخوردهایی که از این فرم گرفتم اونقدر مطابق میلم نبود؛ نه این که بنای ناسازگاری با انتقادات رو گذاشته باشم، بازخوردهایی که گرفتم عموما چندان عمیق و تحلیلی نبود و عده ای هم مشخص بود که خیلی وقت برای پر کردن فرم نگذاشته بودند! به زودی در یک پست، نتیجه این نوع نظرسنجی رو با جزییات بیشتر می نویسم و خود این حرکت رو نقد می کنم تا سایر دوستان از این تجربه بهره مند بشن.

البته اون فرم هنوز هم بازه و دوستان و نزدیکان و اقوام که با من آشنایی دارند، می توانند به این لینک رفته و هر موقع که خواستند تحلیل نقاط قوت و ضعفم را اطلاع رسانی کنند.

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۰ ۰ نظر

زبان انگلیسی + سماجت در یادگیری

به علت نوع کارم معمولا در هفته یک یا دو سفر کاری به شهرک صنعتی شکوهیه دارم. این بار دو مهندس از یک شرکت ایتالیایی برای نصب و راه اندازی دستگاه تولید نخ به ایران آمده بودند و من فرصت این را داشتم تا از نزدیک با فرهنگ کاری، روحیات و رفتار آنها اطلاعاتی کسب کنم.

در طی فرآیند چند هفته ای نصب ماشین آلات، مهندس تولید می بایست علاوه بر همکاری نزدیک با این دو مهندس - که یکی متخصص نصب قطعات و دیگری مهندس فرآیند بود - سعی می کرد تا کلیه اطلاعات فنی و مرتبط با راه اندازی و نگه داری دستگاه ها را از آنها استخراج کند. بعد از رفتن آنها دسترسی بهشان سخت می شد و بهتر بود دانش فنی همین جا در محیط کارخانه انتقال پیدا می کرد.

برای من روحیات این دو مهندس ایتالیایی از همه جالب تر بود. اگر مدیران عالی را در نظر نگیریم، غالب نیروهای شرکت از قشر جوان هستند و شاید چند نفر حدود سی و چندی سال داشته باشند. در کنار نیروهای ما، آن دو کارشناس ایتالیایی هر دو سن 50 را گذرانده بودند و همچنان در سمت نیروی اجرایی مشغول کار بودند. آن هم موقعیتی که می بایست در طول سال به سفرهای کاری بسیار به تمام دنیا رفته و در کارخانه هایی که دستگاه های شرکت خریداری شده بود به نصب و راه اندازی مشغول می شدند.

سختی دائم در سفر بودن به کنار، این دو مهندس ایتالیایی هر دو بسیار قبراق و سر حال بودند. وقتی از دور آنها را در کنار نیروهای شرکت خودمان نگاه می کردم؛ معمولا چندین برابر مهندسین جوان ما فعالیت می کردند. از بالای دستگاه ها به پایین می پریدند، جنب و جوش بسیاری داشتند و در عین سختی بالای کار، روحیه شاد و سر حال خودشان را حفظ می کردند؛ در عین این که معمولا ارتباطشان با نیروهای ما در حد چند کلمه ساده انگلیسی خلاصه می شد.

این تناقض برای من شگفت آور و تعجب برانگیز بود. چطور ممکن است دو نفر در سنین میانسالی روحیه، توان و انگیزه کاری فراتر از جوانان ما داشته باشند. هر دو در روز به راحتی 12 ساعت کار می کردند؛ ولی نیروهای ما 8 ساعت شیفت را به زور تحمل می کردند. یکی از این دو مهندس به محض آمدن از فرودگاه مستقیما به کارخانه آمده و بدون لحظه ای مکث برای شروع کار به خط تولید رفته بود! در حالی که خود من اگر چنین شغلی داشتم، حداقل یک روز را در هتل استراحت کرده و صبح فردا را به کار تخصیص می دادم!

حتی از لحاظ ظاهری نیز این دو نفر بسیار متفاوت از افراد ما نمود داشتند. مدیر اداری شرکت حدود 55 سال دارد و یکی از این دو مهندس 62 سال سن داشت. وقتی این دو در کنار هم قرار می گرفتند؛ انگار به پدر و پسری نگاه می کردیم! یکی بسیار پا به سن گذاشته و کهولت رسیده و دیگری با وجود داشتن موی سفید، پوستی جوان و کشیده و ظاهری سرحال و پر از انرژی داشت.

بگذریم.

گفتم که مدیر تولید ما می بایست دانش فنی کار با دستگاه ها را از مهندس فرآیند آنها دریافت می کرد؛ ولی متاسفانه زبان انگلیسی مناسبی نداشت و نمی توانست به خوبی ارتباط برقرار کند. لذا این وظیفه خطیر بر عهده من گذارده شد تا به عنوان مترجم بین این دو قرار گرفته و در قسمت های مختلف خط تولید همراهشان بروم و سوالات مهندس تولیدمان را از آقای فاستو (همان مهندس فرآیند) بپرسم.

معمولا تصوری که ما از خارجی ها داریم؛ این است که بای دیفالت و به طور پیش فرض زبان انگلیسی تاپ و درجه یکی دارند. بله این در مورد امریکایی ها صادق است. ولی اروپایی ها چطور؟ (از لفظ «خارجی ها» به همین خاطر استفاده کردم)

این تصور غلط متاسفانه باعث می شود تا ما همان اندک انگلیسی را هم که بلد هستیم را نتوانیم در مواجه با آنها و در مقام ارتباط به کار بگیریم. به نظر من بخش عمده ای از ارتباط گرفتن با دیگران، نه در بهره مندی از زبان، بلکه در توانایی استفاده از آن قرار می گیرد. اعتماد به خود و جراتی که بتوانیم هرچند ضعیف و با همان دست و پا شکستگی، حرف بزنیم و منظور خودمان را برسانیم.

در طول چند ساعتی که من به عنوان مترجم بین این دو فعالیت می کردم؛ به وضوح ضعف خود مهندس ایتالیایی را در زبان انگلیسی می دیدم. دایره لغات بالایی نداشت و قدرت ساخت جملاتش هم آنقدر قوی نبود. البته زبان انگلیسی من هم تعریفی ندارد. ولی این که سر ناهار آقای فاستو به من بگوید که: « تو زبان خیلی خوبی داری. از کجا یاد گرفته ای؟ دانشگاه؟ » خود این سوال به من نشان داد که نباید طرف مقابل مذاکراتمان را خیلی دست بالا بگیریم. چرا که جرات را در ارتباط از ما می گیرد.

این مورد را در مواجهه با عوامل بازرگانی چین، هند و  ترکیه هم دیده ام. تلفن هایی که در آن فرد مقابلم نه در تلفظ (که عمده آسیایی ها در آن ضعیفند) بلکه در جمله سازی و استفاده از واژگان نیز لنگ می زدند و در تعریف آنها تنها می توان گفت که « توانایی معقولی در صحبت به زبان انگلیسی » داشتند.

چرا این را مطرح می کنم؟

استادی داشتم که شرکت عمرانی و معماری داشت و پروژه های عظیمی ساختمانی را کار می کرد. او یکبار به من گفت که در یک مواجهه با فرد خارجی در شرکت، شروع کرده بود با زبان ضعیف و دست و پا شکسته خودش به صحبت با او و بعد از آن افراد شرکت از او تعریف می کردند که چه زبان خوبی دارد! او گفته بود که زبان من ابدا قوی نیست و خودم متوجه ام که چه ایرادات واضح و به قول خودمان تابلویی در صحبت به زبان انگلیسی دارم. (ساده ترین ایراد های گرامری مثل به کار نبردن زمان گذشته یک فعل در جمله) ولی همان جرات صحبت کردن نیز به من یک پرستیژ می داد و دیگران چون خودشان چنین قدرتی نداشتند؛ من را در زبان قوی می دیدند.

(البته این بدین معنی نیست که خارجی ها هم مثل خودمان بی عرضه در یادگیری زبان هستند. بلکه در حال حاضر زبان از ضرورریات دنیای حاضر است و نسل های جدیدتر امکان ندارد که از سطوح حداقلی زبان بهره مند نباشند. جا دارد بگویم که من در مقابل این تعداد افرادی که مطرح کردم؛ به همان میزان هم افراد اروپایی و آسیایی با فصاحت و بلاغتی بالا و قوی در زبان انگلیسی دیده ام.)

نکته دیگری که این یکی را از مدیر تولید جوان و فعال شرکت یاد گرفتم؛ سماجت او در پرسیدن سوالات مختلف بود. او چیزی را در سوال پرسیدن دریغ نمی کرد و کوچکترین مسائل و فکرهایی که در ذهن داشت را به راحتی و بدون خجالت می پرسید. به طوری که مهندس ایتالیایی به توانایی او شک کرده بود! البته این برای او مهم نبود و بیشتر به این فکر می کرد که وقتی این فرد به ایتالیا برود دیگر دسترسی به او نخواهد داشت و حالا که هست فرصت دارد تا مسائل را بیاموزد و فردا تولید را در دست خود گیرد. این برای من هم آموزنده بود. بسیاری از سوالات را اگر خود من بودم نمی پرسیدم؛ ولی چون فقط نقش مترجم داشتم به نوعی مجبور بودم و لذا بر ترسم غلبه می کردم و سوال را می پرسیدم! این خودش برای من یک کارگاه عزت نفس بود.

۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۴ ۰ نظر

دعا کنیم که بیاید

یکی از شکارهای کارگردان های مسابقات فوتبال استرس و اضطراب و نگرانی های هوادارانیست که تیم هاشون در حال باخت هستن.  وقتی که تیم محبوب شما یه گل عقبه، حتی اگه خیلی هم خوش بین به پیروزی تیمتون نباشید، باز در عمق وجودتون می دونید که یکی هست که اگر بخواد تیم شما یه گل که هیچ، چند تا گل میزنه و بازی باخته رو می بره. عین اتفاقی که بارها و بارها در فوتبال افتاده و خیلی از هوادار ها تجربه اش کردن.

ادامه مطلب...
۲۶ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۳۱ ۰ نظر

خیال و خلاقیت، گمشده های صنعت سرگرمی کشور

نگاهی به انیمیشن جدید The Lego Movie و مقایسه آن با نمونه های مشابه داخلی

این لگو، متفاوت است!

ادامه مطلب...
۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۵ ۰ نظر